میان خورشیده

 میان خورشیدهای همیشه

زیبایی ی تو 
لنگری ست  
خورشیدی که 
از سپیده دم همه ستاره گان 
بی نیازم می کند

نگاه ات 
شکست ستمگری ست  
نگاهی که عریانی ی روح مرا 
از مهر 
جامه یی کرد 
بدان سان که کنون ام 
شب بی روزن هرگز 
چنان نماید که کنایتی طنزآلود بوده است

و چشمان ات با من گفتند
که فردا 
روز دیگری ست  

آنک چشمانی که خمیرمایه ی مهر است
وینک مهر تو:
نبردافزاری 
تا با تقدیر خویش پنجه درپنجه کنم

آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم
به جز عزیمت نابهنگام ام گزیری نبود
چنین انگاشته بودم

آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود

میان آفتاب های همیشه
زیبایی ی تو 
لنگری ست  
نگاه ات 
شکست ستمگری ست 
و چشمان ات با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست

/ 0 نظر / 7 بازدید