شاهد افلاکی

چون زلف تو ام جانا ، در عین پریشانی

چون باد سحر گاهم ، در بی سرو سامانی

من خاکم و من گردم ، من اشکم و من دردم

تو مهری و تو نوری ، تو عشقی و تو جانی

خواهم که ترا د ربر ، بنشانم و بنشینم

تا آتش جانم را ، بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی ، در مستی و در پاکی

من چشم تو را مانم ، تو اشک مرا مانی

در سینه سوزانم ، مستوری و مهجوری

دردیده بیدارم ، پیدایی و پنهانی

من زمزمه عودم ، تو زمزمه پردازی

من سلسله موجم، تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت ، دارم من و دارد دل

داغی که نمی بینی ، دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو ، نسپاری و بسپاری

کام از تو و تاب از من، نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت ، کو چشم رهی جویت ؟

روی ازمن سرگردان، شاید که نگردانی

 رهی معیری


/ 0 نظر / 5 بازدید